سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

132

قواعد السلاطين ( فارسى )

سينهء مرحمتش دربارهء آن مرغ به سوختن آمده ، مترنّم گرديد كه : اى جوان ! اين كبك را به من به فروش . او به اين معنى راضى گشته ، اخذ قيمت نموده آن را به او داد . به خانه برد و دو روزى نگاهش داشت و در روز سيم ، آن كبك را از قيد بىقيد ساخت و متوجّه كعبهء معظّمه گرديد . و بعد از ادراك حجّ مراجعت نموده ، در عرض راه ، حراميان متعرّض قافله گرديده ، دست غارت گشودند و آن شيخ را گرفتند . شخصى از آن جمع از رئيس دزدان به معرض التماس او درآمده ، آن پير را ازو گرفته به خانهء خود درآورده ، دست آسيايى « 1 » نزدش گذارد با جوالى از گندم كه از طلوع آفتاب تا به غروب ، اين گندم را آرد نمايد و تهديد نموده كه اگر تكاهل نمايى ، به معرض سياست و ايذايت درآمده خواهمت رنجانيد . آن پير مظلوم از شدّت استيلاى خوف ، به عمل آن به محنت و تعب [ 108 ] متوجّه شد تا مدّت دو ماه مشغول به اين كار بود تا غايتى كه دستش آبله زد و از وجع به ناليدن آمد ، و از زحمت مىزاريد و گندم را آرد مىنمود . حرامى ، مشاهدهء آن زحمت كرده به احوال او رحم نمود . گفت : اى پير ! زمانى سر به بستر آسايش گذار كه من در عوضت دست آسيا نمايم . آن پير ، گريان و نالان در خواب استراحت شد . در واقعه ، مشاهدهء حضرت سيّد عالم - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - نمود كه فرمود : اى عبد اللّه ! دو ماه شد كه درين مشقّت و زحمت مبتلا بودى ، به جهت آن‌كه دو روز آن مرغ را از قيد نرهانيدى . الحال ، وقت نجات و خلاصى توست . چون پير بيدار گرديد ، آن حرامى از در درآمد و در دست و پاى شيخ افتاده آغاز عذرخواهى نمود . شيخ ، سؤال از آن قهر و غضب و ازين مهربانى و شفقت كرد . گفت در واقعه ، پيغمبر آخر الزمان را ديدم كه متعرّض عتاب و خطاب گشته كه : آن پير را از قيد مطلق گردانيده ، نجات داده ، عذرخواهى نماى كه يكى از بندگان خالص الهى است .

--> ( 1 ) . دست آسيا ( دستاس ) : آسياى دستى .